بخشنده نیازمند
گویند مردی به هنگامی که جنید در میان یاران نشسته بود، پانصد دینار برای او آورد. گفت: «بگیر و میان یاران بخشش کن.» جنید گفت: «باز دیگر داری؟» گفت: «آری، من...
گویند مردی به هنگامی که جنید در میان یاران نشسته بود، پانصد دینار برای او آورد. گفت: «بگیر و میان یاران بخشش کن.» جنید گفت: «باز دیگر داری؟» گفت: «آری، من...
پابرهنه ای از راهی می گذشت و از بی کفشی می نالید و زمین و زمان را دشنام می داد. ناگهان از رو به رو مردی را دید که به سمت او می آید در حالی که پا نداشت. مرد پابرهنه از این...
اسکندر، بزرگی از اهالی یونان را طلب کرد. بزرگ عذر خواست و پیغام فرستاد که تو را کبر و مناعت است و مرا صبر و قناعت، تا آن ها با تو هستند نزد من نیایی و تا این ها با من اس...
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
مشاهده